تبليغاتX
تنهاتر از من دیگه نیست

عید مبعث روز بزرگ مسلمانان، روز

رحمت الهی و سخاوت در زمین و روز

پیامبری محمد امین بر همگان مبارک باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:0  توسط تنها | 
سلام خدمت دوستان گلم

بعد از مدت ها امروز اومدم

خیلی وقت بود سر نزده بودم

فقط اومدم بگم از اون تنهایی که قبلا داشتم در اومدم !!!

اما هنوز کارم ردیف نشده ولی بازم خوشحالم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:9  توسط تنها | 

داداشي
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 21:24  توسط تنها | 

سلام خدمت دوستای  خوبم که همیشه نسبت به من لطف دارند

خیلی خیلی ببخشید

یه چند وقتی رو بخاطر مشغله کاری که داشتم نتونستم بیام

اگر سرم خلوت شد حتما آپ می کنم

خوش باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 15:54  توسط تنها | 

سلام به دوستای خوبم

پیرو پست قبلی که عزیزان نظر دادند ... حالا نظر خودم رو در رابطه با عشق میگم

البته عشق نه اون عشقی که اکثر پسر و دخترای امروزی اسمشو گذاشتند ( عشق ظاهری ) بلکه عشقی که با تمام وجود باشه و امروزه خیلی کم پیدا میشه

به نظر من عشق یک حس غریبیه که بین عاشق و معشوق برقرار هست و هر کس این حس رو بشناسه و بتونه احساسش کنه عاشق واقعیه و عشق بینشون به راحتی از بین نمیره

در ضمن با نظر اسپانیایی ها هم موافقم

عشق خیس شدن عاشق و معشوق در زیر باران نیست .. بلکه عشق آن است که عاشق چترش را بالای سر معشوق بگیرد و او نفهمد که چرا در زیر باران هرگز خیس نشد

شخصی هم درباره عشق این بیت شعر رو گفته بود

        عشق آن نیست که عاشق و معشوق به هم خیره شوند

                  عشق آن است که هر دو به یک سو بنگرند

 

که در جواب ایشون باید بگم که ( البته نظر من اینه ) اگر عاشق به معشوق خودش خیره میشه بخاطر اینه که تمام زیبایی های دنیا رو در چهره معشوق میبینه , در چشم معشوق میبینه

برای عاشق چیزی از این خوشتر نیست که لحظه ای در کنار معشوق باشه

                     سرتون درد آوردم .... ببخشید دیگه

                                   خوش باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 19:48  توسط تنها | 

سلام به دوستان خوب خودم

 

*** عشق از نظر سه ملیت ***

 

اسپانيايي ها ميگن : عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است

 

ايتاليايي ها ميگن : عشق يعني ترس از دست دادن تو !

 

 ايراني ها ميگن : عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود

 

حالا بگید ببینم عشق از نظر شما چیه ؟

 

 

!!! دوستان عزیز لطف کنید نظر خودتون رو در نظرات بگید !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 19:35  توسط تنها | 

 سلام به دوستان خوبم

امیدوارم شما انقدر معتاد برنامه نویسی نشید که تو زندگیتون تاثیر بذاره

 

  ***  اگه شوهر شما يک بر نامه نويس باشه چه اتفاقي مي افته   *** 

 

شوهر: سلام،من Log in کردم

زن : لباسي رو که صبح بهت گفتم خريدي؟
شوهر Bad command or File name :
زن : ولي من صبح بهت تاکيد کرده بودم
!
شوهر :  Syntax Error, Abort, Retry, Cancel
زن : خوب حقوقتو چيکار کردي؟
شوهر File in Use, Read only, Try after some Time :
زن : پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر Sharing Violation, Access Denied :
زن : مي دوني، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.
شوهر Data Type Mismatch :
زن : تو يک موجود بدرد نخور هستي
.
شوهر By Default :
زن : پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزي بخوريم.
شوهر Hard Disk Full :

زن: ببينم ميتوني بگي نقش من تو زندگي تو چيه؟
شوهر : Unknown Virus Detected 
زن : خب مادرم چي؟
شوهر : Unrecoverable Error   
زن : و رابطه تو با رئيست؟
شوهر : The only User with Write Permission
زن : تو اصلا منو بيشتر دوست داري يا کامپيوترتو؟
شوهر : Too Many Parameters
زن : خوب پس منم ميرم خونه بابام.
شوهر : Program Performed Illegal Operation, It will be Closed  
زن : خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!
شوهر : Close all Programs and Logout for another User
زن : مي دوني، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.
شوهر : Its now Safe to Turn off your Computer
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:59  توسط تنها |